وای باران، باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ...
من درون قفس سرد اتاقم دل تنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران، باران
پر مرغان نگاهم را شست...
نوشته شده توسط فاطمه در جمعه بیست و هفتم دی 1387 ساعت 12:44 موضوع | لینک ثابت
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه بامی که پریدیم پریدیم
نوشته شده توسط فاطمه در جمعه بیست و هفتم دی 1387 ساعت 11:33 موضوع | لینک ثابت
صدایت می کنم جواب نمی دهی
نگاهت می کنم رو بر می گردانی
شکایت می کنم میروی
و اما سال ها می گذرد
و من هنوز
مثل چند سال پیش
به دیوار زل زده ام
شاید برگشتنت را از او می خواهم
و آمدی...
آری آمدی
و باز هم
صدایت می کنم جواب نمی دهی
نگاهت می کنم رو بر می گردانی
شکایت می کنم می خواهی بروی
جلویت را می گیرم و می گویم
بگو گناهم چیست
می گویی نابخشودنیست
من انتظار فریاد داشتم و تو صدایم کردی
من انتظار محبت داشتم و تو فقط نگاهم کردی
من انتظار عشق داشتم و تو شکایت کردی
گناهت نابخشودنیست!
نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه هجدهم دی 1386 ساعت 17:7 موضوع | لینک ثابت
ما سه نفريم
اوني كه باهاش صحبت كردي من بود
من كارش اينه كه كار كنه تا از ماديات عقب نمونه
مني كه دارم با تو حرف مي زنم، خودمم
كار خودم اينه كه كتاب بخونه و فكر كنه و تمرين معنويت كنه تا از فراماديات عقب نمونه
يك نفر سومي هم داريم
اون احمق به هر دوي اين حالات بي اعتناست
نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه دهم تیر 1386 ساعت 10:45 موضوع | لینک ثابت
کوچکی آرزوهایت ـ بزرگی دلت ـ مرا به یاد قصه مادربزرگ می اندازد
قصه مردی که به قصر ماهی رفت و پری دریایی صید کرد
دلبستگی ات زیباست و وصف اندیشه آن از خود زیباتر
روز اول مرا آهو خواندی، می دانستی شاید نمانم!
قفل دل تو بزرگ تر از جنگل رویا بود
ماندم، بزرگ شدم مادربزرگ می گفت :
مرد صیاد پری را آزاد کرد، اما نرفت:
آنروز خندیدم
امروز باور می کنم
پری قصه مادر بزرگ
نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه دهم تیر 1386 ساعت 10:16 موضوع | لینک ثابت
گذشته مهر كردمت ز قلب پاك خود نهان
ولي شده است شور عشق به چشم هر كسي عيان
چه قدر حسود گشته ام پس از گذشت اين زمان
به آسمان حسد كنم چو بيندت به هر مكان
به اين نسيم بي غبار نوازدت به هر خزان
به عشق و اين غم كهن چو پيش توست همين همان
به هر كسي حسد كنم به اين فلان و آن فلان
چگونه گويمت ز عشق به اين دهان و اين زبان؟
نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 12:29 موضوع | لینک ثابت
راه می رفت آرام
بر تن شنهای خیس
بر وجود ماسه های غم زده
پا می کشید
دست هایش سرد ، روحش اما گرم گرم
با صدف بر روی ساحل خط کشید
شکل یک خورشید داغ
که بتابد نرم نرم
که بسازد شکل باغ
شکل یک باد قشنگ
که به همراه خودش
ببرد گرد و غبار از سر رنگ
شکل یک موج نمین
که بسوزاند از او
تشنگی عطشین
شکل یک جنبش سبز آتش
که بچرخاند از عشق
چرخه زندگی اش
شکل یک سایه خوب
عکس یک روح بزرگ
نفس یک بوته
و صدای هنر یک نقاش
همه را با تپش قلب سفید صدف مرده کشید
همه را ، غربت آن چین و چروک دستش
با طنین موج های خیس
با نوید اشک های وهم
روی ردپای پرواز پرنده سپید
همه را ساده کشید.
شعری از خود خود خودم
نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 ساعت 19:1 موضوع | لینک ثابت
با اینکه طولانیه ولی بخونید من تضمینش می کنم...
((پیچ هر جاده را که رد کنی شمعی به تو خواهند داد. هر شمع تو را یک گام به او نزدیک تر می کند. یا بمان و بپذیر شب و سیاهیت را،یا برو، زیرا شمعی به تو خواهند داد.))
اینها را آن رهنورد به من گفت که چهل سال بود صدایش را
می شنیدم، خودش را اما نمی دیدم.
رفتم و بی قراری توشه ام بود.
رفتم و چه سخت است وقتی زمین چسبناک است و پاهایت از موم. رفتم و چه سخت است وقتی دست هایت بی کارند و چشم هایت تعطیل. رفتم و پیچ اولین جاده را که رد کردم شمعی به من دادند.شمعی دردناک که تا ته استخوانم را سوزاند.
آن رهنورد گفته بود که شمعی به تو خواهند داد ولی نگفته بود که شمع را در تنت فرو می کنند! شمع را هرگز به دستم ندادند، شمع را در گوشتم، در خونم، در استخوانم فرو کردند.
جاده در پس جاده، پیچ در پیچ،پشت یک پیچ، شیطان بود و پشت یک پیچ، فرشته. پشت یک پیچ، شک بود و پشت یک پیچ، یقین. پشت یک پیچ، کیفر و پشت یک پیچ، ایمان.
و هی شمع و شمع و شمع. بهای هر شمع چرا این همه سنگین بود. به ازای هر وجب روشنایی چرا این همه درد.
درد من اما همه از شمعی نبود که در تنم فرو می رفت،درد من از دوستانی بود که دوستم نداشتند.
راه که افتادیم هزار نفر بودیم. هزار دوست، اما پیچ هر جاده را که پشت سر گذاشتم، برگشتم و دیدم که دوستم نیست، که دوستم،دشمن، صدایم می کند.
و هر بار گریستم و گفتم : شمع نمی خواهم، راه و پیچ و جاده
نمی خواهم. دوستانم را می خواهم، دوستانم.
هر بار اما رهنورد می گفت: جلو تر برو ، کسی می تواند جلو تر برود که طاقت بی دوستی را داشته باشد. شجاعت دشمن خوانده شدن! این یکی از هزار اصل رفتن است.
پیچ در پیچ، جاده در جاده، شمع در شمع. هزار جاده مانده است و هزاران پیچ. تنم پر از شمع است. شمع ها آب می شوند و از تنم خون و موم می چکد.
دیگر برای برگشت دیر است، جاده تاریک است و شب سیاه و من مسافری شمع آجین که هیچ کس دوستش ندارد...
نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 23:7 موضوع | لینک ثابت
سلام برو بچ انگار بی معرفت شدینا
چرا دیگه بهم سر نمی زنین آخه بدون
شماها من هیچم من هیچم ... بیاین
دیگهههههههههههههههههه
نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 ساعت 20:32 موضوع | لینک ثابت
در جلسه ى امتحان عشق
من مانده ام و يك برگه سفيد
يك دنيا حرف نا گفتنى
يك بغل تنهايى و دلتنگى.....
درد دل من در اين كاغذ كوچك جا نمى شود!
در اين سكوت بغض الود
قطره كوچكى از هوس سرسره بازى مى كند!
و برگه ى سفيدم
عاشقانه قطره را در اغوش مى كشد!
عشق تو نوشتنى نيست.....
در برگه ام كنار ان قطره
يك قلب كوچك مى كشم!
وقت تمام است برگه ها بالا.................................
نوشته شده توسط فاطمه در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 ساعت 19:41 موضوع | لینک ثابت
شب شد آفتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت ناگهان
ستاره اي چشمک زدآفتابگردان سرش را پاييــن آورد. آري
گلهـــا هيچ وقــت خيانت نمي کننند.
نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 20:28 موضوع | لینک ثابت
تو باش
با دستهایت
- حتی اگر سرد باشند-
با چشمهایت
- حتی اگر خالی باشند
از آن نگاهی که آغاز می کند روح راـ
باش
با آن لحن نازنین ات
حتی اگر تلخ باشد
- به تلخی سرنوشت من -
تو باش
فقط باش
که وقتی هستی
از شعف حضورت؛
من نه توان لمس دارم، نه می بینم، نه می شنوم، نه...
تو باش...
که وقتی هستی من در نیستیِ خوشایند عشق، از خود رها می شوم...
نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه بیستم فروردین 1386 ساعت 19:2 موضوع | لینک ثابت
و مشتت را به سختی باز کردم... چه تقدير عجيبی... باز هم پوچ...!
نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه بیستم فروردین 1386 ساعت 18:59 موضوع | لینک ثابت
اگر آدمی زندگی را دوست می داشت
هرگز در آغاز تولد نمی گريست
نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه بیستم فروردین 1386 ساعت 18:58 موضوع | لینک ثابت
زندگی را می گذرانيم تا به خوشبختی برسيم
غافل از اينکه خوشبختی در لحظه هايی بود که می گذرانديم
دکتر علی شریعتی
نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه بیستم فروردین 1386 ساعت 18:58 موضوع | لینک ثابت
گفته بودی بنويسم... نوشتم... پس بخوان
نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه بیستم فروردین 1386 ساعت 18:56 موضوع | لینک ثابت
یه روزی....... یه جایی....... یه جوری....... یه کسی....... یه چیزی.......
صبر داشته باش....
صبر داشته باش....
نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه بیستم فروردین 1386 ساعت 18:55 موضوع | لینک ثابت
. وقتي نميتوني فرياد بزني ناله نکن!! خاموش باش قرن ها ناليدن به کجا انجاميد؟؟ تو محکومي به زندگي کردن تا شاهد مرگ آرزوهاي خودت باشي .
دکتر شریعتی
نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 ساعت 21:2 موضوع | لینک ثابت
همان دم كه مخلوقي نظر ما را به خويشتن منحصر كند ما را از خدا برمي گرداند .
نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه بیستم دی 1385 ساعت 17:37 موضوع | لینک ثابت
از دیروز بگذر از امروز مواظبت کن و فردا را نگهدار
نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه ششم دی 1385 ساعت 17:40 موضوع | لینک ثابت
فنجان قهوه را زیر و رو می کنم
تنها نقش زندگیم
نقش توست

نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه هجدهم تیر 1385 ساعت 16:2 موضوع | لینک ثابت
وحشت زده از خواب بیدار می شوم
در اتاق را باز می کنم
نه تو آنجا نیستی
در کتابخانه هم نیستی
در حیاط هم پیدایت نمی کنم
گوشه ای می نشینم و می گریم
نا گهان مادر صدایم می کند
دخترم روی میز است کنارت
روی میز را نگاه می کنم
تو آنجایی
می بوسم و در آغوش می کشم
از وقتی که رفتی این هزارمین بار است که فراموش می کنم تو فقط یک عکسی

نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه چهارم تیر 1385 ساعت 6:3 موضوع | لینک ثابت
گفتم دوستت دارم
گفتی محال است
گفت عاشقت هستم
گفتی محال است
سکوت کردم و گریستم
گفتی محال است
خون گریستم گفتی
محال است
خواستم بروم
گفتی بمان
گفتم محال است
چند قدم رفتم
دستم را گرفتی
گفتی محال است
محال است تو دوستم داشته باشی و من عاسقت نباشم
محال است تو عاشقم باشی و من دیوانه ات نباشم
محال است تو اشک بریزی و من نگریم
محال است تو خون گریه کنی و من نمیرم
محال است رهایت کنم و بگذارم بروی
دوستت دارم محال من
نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 ساعت 5:46 موضوع | لینک ثابت
از ایستگاه چشمانت
سفر نمی توان کرد قطار باز مرا جا گذاشت
نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 ساعت 7:3 موضوع | لینک ثابت
هر چه بیشتر تلاش کنید که به زور رابطه ی خوبی با دیگران ایجاد کنید ،
کمتر موفق خواهید شد . برای ایجاد یک رابطه ی خوب کافی است فقط راحت باشید ، خودتان باشید و از لحظاتی که با دیگران هستید لذت ببرید
(برایان تریسی)
نوشته شده توسط فاطمه در شنبه ششم اسفند 1384 ساعت 19:46 موضوع | لینک ثابت
هیچ می دانی فرصتی که از آن بهره نمی گیری آرزوی دیگران است
( جک لندن)
نوشته شده توسط فاطمه در جمعه شانزدهم دی 1384 ساعت 14:24 موضوع | لینک ثابت
این شادی است که باید دنبالش بگردی غم ها خودشان ما را پیدا خواهند کرد.
جک لندن
نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه پانزدهم آذر 1384 ساعت 18:23 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من فقط 16 سال دارم اگر مطالب زیبا نیست به بزرگتری خودتون ببخشید
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY